من به مدرسه مي رفتم تا درس بخوانم .
تو به مدرسه مي رفتي ، چون به تو گفته بودند كه بايد دكتر بشوي .
او هم به مدرسه مي رفت ؛ اما نمي دانست چرا؟!
من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گرفتم .
تو پول توجيبي نمي گرفتي ، چون هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود .
او هر روز بعد از مدرسه در كنار خيابان آدامس مي فروخت .
معلم گفته بود انشا بنويسيد.
موضوع انشا اين بود :( ثروت بهتر است يا علم ؟)
من نوشته بودم علم بهتر است . مادرم مي گفت : با علم مي توان به ثروت رسيد .
تو نوشته بودي علم بهتر است ، شايد پدرت گفته بود كه تو از ثروت بي نيازي .
اما برگه ي او سفيد بود .
او انشا ننوشته بود . خودكارش روز قبل تمام شده بود .
آن روز معلم او را تنبيه كرد . آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه كرد .
هيچ كس نفهميد كه او چقدر احساس حقارت كرد.
شايد معلم هم نمي دانست كه ثروت و علم گاهي به هم گره مي خورند .
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت .
من در خانه اي بزرگ مي شدم كه بهار در حياط اش بوي پيچ امين الدوله مي داد .
تو در خانه اي بزرگ مي شدي كه شبها در آن بوي دسته گلهايي مي پيچيد كه پدرت براي مادرت خريده بود .
اما او در خانه اي بزرگ مي شد كه در و ديوارش بوي سيگار و ترياكي مي داد كه پدرش مي كشيد.
سالهاي آخر دبيرستان بود .براي ساختن آينده بايد آماده مي شديم .
من درس مي خواندم ، دنبال كلاسهاي تقويتي بودم ، من بايد بيشتر تلاش مي كردم.
براي تو تحصيل در دانشگاههاي خارج از كشور مهم بود . چون برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد . او دنبال كار مي گشت . اما او نه انگيزه داشت و نه پول !
او درس را رها كرد.
روزنامه چاپ شده بود.
هر كس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت .
من رفتم روزنامه بخرم كه اسم ام را در صفحه ي قبولي هاي كنكور جستجو كنم .
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از كشور بگردي .
نام او در روزنامه بود!
روز قبل در يك نزاع خياباني كسي را كشته بود .
من آن روز خوشحال تر از آن بودم كه بخواهم به اين فكر كنم كه كسي كسي را كشته است . تو هم آن روز مثل هميشه بعد از ديدن عكسهاي روزنامه ، آن را كناري انداختي.
اما او آنجا بود ؛ در بين صفحات روزنامه .
براي اولين بار در زندگي اش بود كه به او اينهمه توجه شده بود .
چند سال گذشت .
وقت گرفتن نتايج بود . من منتظر گرفتن مدارك دانشگاهي ام بودم. تو مي خواستي با مدرك پزشكي ات برگردي ؛ همان آرزوي ديرينه ي پدرت ؛ اما او هر روز منتظر شنيدن صدور حكم اعدام اش بود .
وقت قضاوت بود . جامعه ي ما هميشه قضاوت مي كند .
من خوشحال بودم كه مرا تحسين مي كنند . تو به خود مي باليدي كه جامعه ات به تو افتخار مي كند . او شرمسار بود از اينكه مردم سرزنش و نفرين اش مي كنند .
زندگي ادامه دارد . هيچ وقت پايان نمي گيرد.
من موفقم ؛ مي گويم : نتيجه ي تلاش خودم است . تو مي گويي نتيجه ي پشتكار خودت است كه خيلي موفقي . اما او حالا زير مشتي خاك است . مردم گفتند : مقصر خودش است .
من ، تو ، او ؛ هيچگاه در كنار هم نبوديم ؛ يكديگر را نشناختيم ؛ هيچگاه ! ؛
اما ؛ من و تو اگر به جاي او بوديم ، آخر داستان چگونه بود؟
نوشته شده توسط xenon |
لينک ثابت
|پنجشنبه 23 تیر 1390|